کد نوشته :272۱۵۰۲ |

بحران بنيان شهر است.

ما در شهر مجموعه مشكلاتي داريم، اما آیا مي‌توان به اين مجموعه مشكلات گفت بحران؟ مثلاً مي‌دانيم كه با كمبود مسكن روبرو هستيم و بايد براي اين مشكل راه‌حل‌هايي بیابیم، اما آيا واقعاً مي‌توان از چیزی همچون «بحران مسكن» سخن گفت‌؟ محل تردید است.

بحران شايد به يك مسئله لاينحل اشاره مي‌كند؛ مسئله‌اي كه بنياد زندگي انسان را هدف قرار مي‌دهد و او را با این مسئله روبرو می‌کند كه آيا اصولاً در زندگي  شايسته‌ی حل مسائلي كه با آن‌ها روبه‌رو است هست يا نيست. مسئله‌ی لاينحل مي‌تواند پایان یا آغاز يك دوره تاريخي باشد. در حقیقت، مسئله‌ی لاينحل يك مسئله نيست، بلكه لاينحل بودن مسئله است. فلسفه از اساس، خود را در مقابل سفسطه صورت‌بندي كرده است و اين دعوا هنوز هم مي‌تواند براي ما معنادار باشد. آنچه فلسفه را از سفسطه جدا می‌کند پاسخ به همین سؤال است:  آیا مسئله، لاينحل است؟ آیا انسان بی چاره است؟

آنچه مسئله‌ی سرآغازین تاریخ فلسفه است مسئله‌ی خاصي نيست، بلكه خود مسئله است. از گرگیاس سوفسطایی نقل شده است که گفته است: حقيقتي وجود ندارد، اگر وجود داشته باشد قابل شناسايي نيست، اگر قابل شناسایی باشد قابل انتقال نیست. اين سه گزاره، گزار‌ه‌های اصلي ما است برای صورت‌بندی سفسطه. سوفسطايي به چيزي نظر دارد كه فلسفه نیز در ذات خود به آن نظر دارد و آن «مسئله»‌ است. پرداختن به مسئله، فلسفه و سفسطه را توأمان شكل مي‌دهد. نمي‌خواهیم مسئله را از محتوا خالي و آن را به يك كلي ذهني تبديل کنیم، بلكه مي‌خواهیم تلاش كنیم بدانیم كه چه چيزي هر مسئله‌اي را مسئله و آن را شايسته بررسي مي‌نماید.

مسئله اساساً نه تنها قبل از طرح حقيقت و علم، بلكه بنياد آن‌ها است. به عقل عرفي، ما مملو از مسائل هستيم، اما آيا هر سؤالی ارزش پيگيري دارد؟ مسلماً اگر کسی هم‌اکنون از ما بپرسد که «تعداد موهای سر من چندتا است؟» تا به ما نشان بدهد که چیزهایی هم در عالم هست که نمی‌دانیم، از این نادانی سرشکسته نمی‌شویم و برانگیخته نمی‌شویم تا سؤالش را پیگیری کنیم، بلکه حکم به سفاهت او می‌دهیم. آنچه شایسته پیگیری است چیست؟ به بیان دیگر، مسئله چیست که شایسته پیگیری است؟ طرحی از پی در مسئله هست که آن را شایسته پیگیری مي‌كند. این پی اساس زندگی انسان و معنای در عالم بودن او است. مسئله راهی به پی دارد؛ فرضاً، اگر مسئله‌اي نباشد، زندگي انسان بي‌معنا خواهد بود.

پی گرفتن انسان در مسئله را می‌توان نحوي مبارزه دانست؛ مبارزه‌ای در «بودن» و بر سر «بودن»؛ «بودن»ی که وجود و لاوجود و  علم و  جهل و روشنی و تاریکی را به خود راه می‌دهد و صحنه مبارزه را تمهید می‌کند. اینکه از مبارزه سخن می‌گوییم به آن خاطر است که می‌بینیم بودن انسان در عالم از اساس در خطر است. این خطر خطر فراگیری تاریکی و بیچارگی انسان از اساس است. نیچه در جمله‌ی مشهوری که دستمایه‌ی تفسیر هیدگر قرار گرفته است، تذکر می‌دهد که «بیابان می‌گسترد». گسترش بیابان خطری است که شهرهای ما را تهدید می‌کند و فرصت بودن ما را تا امروز و فردا بیشتر نمی‌پاید. شهر در خطر است؛ این خود معنای بودن انسان در عالم است.

در ادبیات ما خطر شهر با غول یادآوری شده است. اینکه «غول بی شاخ و دم» اصطلاح شده است تذکاری است بر اینکه تاریکی و ناشناختگی وجود دارد. غول درست همانجا می‌زید كه انسانيت نيست، به همین خاطر، تا غول وارد شهر انسان شود و مرز انسان و غیرانسان و روشنی و تاریکی مورد تعرض واقع شود خرابی به بار می‌آید. از مهم‌ترین داستان‌هایی که ما در شاهنامه با آن روبرو هستیم داستان‌های مربوط به دیوها است. یکی از این داستان‌ها داستان رفتن کیکاوس به طبرستان به قصد فتح سرزمین دیوها است. کیکاوس اسير ديوها مي‌شود و ديوها به شهر حمله مي‌كنند. اين‌جا است كه رستم وارد ماجرا مي‌شود و آن‌ها را از شهر بیرون و در بند می‌کند. ديو بايد در سرزمين ديوها بماند تا سكونت و شهر انسان معني شود و پهلوان حافظ اين مرز است، حافظ شهر انسان یا معنای بودن او در عالم است.

در تاریخ ما همواره متفکر و دانشمند به استقبال تاریکی و غول می‌رفته است تا مگر توفیق پهلوانی بیابد و مرز تاریکی و روشنی را استوار کند، به این خاطر است که در روایتی از پیامبر اکرم صلوات الله علیه نقل شده است که «اذا مات العالم ثلم فی الإسلام ثلمة لایسدها شیء الی یوم القیامه»، «وقتی دانشمند می‌میرد سوراخی در اسلام ایجاد می‌شود که تا روز قیامت پر نمی‌شود» و در روایت دیگری آمده است که «الفقها حصون»، «دانشمندان دیوارها هستند». شهر در کار دانشمند مستقر می‌شود و دانشمند دیوار شهر است. مسلماً منظور از این دیوار، دیوار عرفی شهر نیست، چرا که خانه دانشمند معمولاً در دل شهر بوده است، نه در مرزها، بلکه این التفاتی به معنای علم است. خانه دانشمند کجا است؟ خانه دانشمند مدرسه است و مدرسه در تاریخ تفکر ما در دل شهر بوده است، چرا که خطر شهر نه در آن جایی که عرفاً بیرون از شهر می‌خوانیم، بلکه در دل شهر پوشیده است. شهر بر بنیاد خطر خویش استوار است، اگرچه که خود محل فراموشی خطر و تکیه بر امنیت خاطر است. باز هم می‌‌توان درکی از روایت مشهور امیرالمؤمنین داشت که فرموده‌اند: «نعمتان مجهولتان، الصحة و الأمان»، «دو نعمت مجهولند، بهداشت و امنیت»؛ بهداشت و امنیت در ذات خود ره به خطر می‌برند و این خطر در شهر، در زندگی روزمره ما پوشیده می‌شود، اگرچه اساس آن است.

در تاریخ تفکر ما دانشمند به استقبال کارزار انسان می‌رفته است و مرز شهر را بنا می‌کرده است، امروز ما بار دیگر با اساس این کارزار روبرو هستیم؛ آيا كارزاري كه انسان در آن معني شود وجود دارد؟ كارزاري كه زندگي را به خطر بيندازد و انسان با استقبال از اين خطر قهرماني کند و انسانيتش آشکار شود؟ كارزار و مسئله برای ما دقيقاً پرسيدن خود این سؤال است كه: «آيا كارزاری هست؟»، «آیا مسئله‌اي هست؟» ما از خود می‌پرسیم که «چرا نمي‌شود غول‌ها را كشت؟»، «نمي‌شود تاريكي را از بين برد؟»، «چرا دیو همواره تنها به بند کشیده می‌شود و ماجرا روزی روزگاری از نو تكرار مي‌شود؟». شاید تن دادن به این پرسش تمهیدی باشد برای کشف دوباره معنای شهر.

علمای مدرسی کار دانشمند را مقابله با شبهه می‌دانستند؛ اگر شبهات در شهر رها شوند پايه‌هاي اعتقاد مردم متزلزل مي‌شود. شبهه چیست؟ شبهه شبیه به حرف درست است، اما درست نیست. دانشمندان به شبهه می‌گویند شبهه تا این نکته را متذکر بشوند؛ از این جهت، کار دانشمند شبیه به آویزان کردن زنگوله به گردن گربه است. اما شبهه قبل از اينكه شبهه شود چيست؟ مسئله است و در شبهه بودنش هم سایه‌ای از مسئله را به همراه دارد. عالِم ديواره است، چون به شبهه نام شبهه مي‌دهد و فرق آن را با مسئله مشخص مي‌كند. عالم شبهه را بي‌قدرت مي‌كند و شهر را امن می‌کند. ما در شهری زندگی می‌کنیم که دانشمندان ساخته‌اند، اما خود دانشمندان چگونه به این توفیق نائل می‌شوند؟ دانشمند مي‌پرسد و به استقبال چیزی می‌رود که پیشاپیش معلوم نیست شبهه است یا مسئله، خطری واقعی در کار است یا سایه‌ و وهم خود ما است که ما را ترسانده است. متفكر سفر مي‌كند و به استقبال می‌رود.

موضوع جلسات ما بحران شهر و سكونت است، اما سكونت با بحران و در بحران معنا می‌یابد. بحران سكونت يك عارضه بيروني بر سکونت نيست‌. اگر بحران را بر وجه عرفي حمل كنيم، اتفاقاً انسان وقتي بحران دارد كه بحرانش را فراموش كرده باشد. امنيت مفت به دست نمي‌آيد. اگر ما خودمان را در بازي علم احساس مي‌كنيم باید بدانيم كه بازي علم خطرناك است‌. اينكه ما امنيت، سامان، شهر و تمدن جديد را از ره‌آورد سيستم‌سازي و پرهيز کور از شبهات و محصور كردن حرف و نشنيدن و نگفتن و تبليغات جستجو كنيم راه به جايي نمي‌بريم. دانشمند بايد به استقبال عنوان خود برود و مرد دانش شود، لذا بايد با خطر مواجه شود. معلوم نيست در هر عصري چند نفر اين توفیق را داشته باشند، اما به هر حال گریزی از این مواجهه نیست، اين آزموني فراروي ما است؛ بحران بنيان شهر است.

پهلوانان ظاهراً اقتضائات زندگي روزمره را درك نمي‌كنند، انگار عقل مصلحت‌بين ندارند؛ مثلاً رابطه‌شان با سياست‌مداران خوب نيست، چون سياست‌مداران هميشه به فكر زندگي انسان هستند، بدون اينكه بپرسند اين زندگي تا كجا ارزشمند است و به چه قیمتی به دست آمده است؟ اما پهلوان مي‌پرسد «بودن به چه قيمتي؟». پهلوان براي شهر خطرناك است، آن را به هم مي ريزد. اگر سئوال «به چه قيمتي» در شهر پراكنده شود، آدم‌ها ممكن است صوفي و مرتاض شوند. او «بودن» را همان «به چه قيمتي بودن» می‌فهمد، اما سیاستمدار آن‌ها را از هم جدا مي‌كند. ظاهراً چنین به نظر می‌رسد، اما در واقع دوگانه پهلوان و خردمند یا مرز و شهر خود مسئله‌ای است که پهلوان و خردمند هر دو با آن روبرو هستند. به بیان دیگر، پهلوان و خردمند دو صنف نیستند، بلکه هر دو لحظاتی از بودن انسانند و هر یک به وجهی به بنیاد این بودن راه دارد و به وجهی آن را می‌پوشاند. انشاء الله این مسائل را در جلسات آتی بیشتر باز خواهیم کرد.

[ssba]

دیدگاه ها